» يکي را دوست دارم
يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقي جست
که قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند .
__________________
اگر همه سكه داشتند
دلها سكه را بيشتر از خدا نمي پرستيدند
و يك نفر كنار خيابان خواب گندم نمي ديد
تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سكه اش را نثار او كند!!
◊ نويسنده: malmal1362
◊
تاریخ: سهشنبه 09 خرداد 1391
◊ موضوع:
[Post_Cat_Title]
◊ لینک ثابت
◊
Copyright © 2008
All rights reserved © Power By:
NOA™