عضویت در سایت
- برای مطلع شدن از اضافه شدن مطالب جدید به سایت در خبرنامه عضو شوید .
محل کد خبرنامه
مطالب قبلی
نویسندگان وبلاگ
لوگو دوستان

لوگو دوستان
جستجو در وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» این روزها «صائب» میخوانم

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم


 

نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم


 

به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد


 

ز لطف ساقیان، سجاده? تزویر بر دوشم


 

ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم


 

دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم


 

به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را


 

که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم


 

ز چشمش مستی دنباله‌داری قسمت من شد


 

که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم


 

من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را


 

که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم


 

کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم


 

که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم


 

ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را


 

که گر خاکم سبو گردد، نمی‌گیرند بر دوشم


 

فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد


 

نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم


 


نويسنده: malmal1362 تاریخ: یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لینک ثابت ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران